رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

معجون همه خوشی های ما

    اینجا من و رادوین  رفته بودیم خونه متین جون و رادوین همش می گفت  اب پرررتااااااااااا ل  یعنی اب پرتغال   و متین جون زحمت کشید  برای  رادوین اب پرتااااال گرفت .     دیشب رفتیم خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ احسان و رادوین اولین نتیجه شون هست کلی خوشحال شدن و رادوین اونجا حسابی خوشحال بود و بازی میکرد ..   اراد  جونم      امروز مامان رفعت  مامان خودم  اومد خونمون و موهای رادوین جونم رو کوتاه کرد موهای سری قبلش رو   با الان تو این یادگاری گذاشتم  ...
22 دی 1392

عروسی ازیتا

 سلام دوستان  خوبید خوشید؟    چند روزی هست که سرم خیلی شلوغ شده    جمعه ایی حنابندون دوستم ازیتا بود     احسان هم دعوت  بود ولی نیومد خلاصه من با  نگین رفتم  خیلی خوش گذشت  تا 2 طول کشید .  رادوین رو گذاشتم پیش احسان  و خیالم راحت بود .   فرداش هم عروسی  هتل یاقوت دعوت بودیم باز هم احسان نیومد  و با نگین رفتم  خیلیییییییییییییی خوش گدشت عروس و  دوماد خیلی کم سن بودن   کلی از بچه بازیشون خندیدیم  تو عروسی یک ثانیبه هم ننشستم اینقدر رقصیدم که دیگه پا درد داشتم رادوین رو هم با خودم بردم   1 ثانیه   بی حرکت نبود &n...
18 دی 1392

اولین روزهای زمستونی

 دوستای عزیزم   دوشنبه ایی  که تعطیل بود  سونیا جون و اردلان و المیرا فسقلی  اومدن خونمون و من براشون  قلیه میگوی خوزستانی  و ماهی تیلا پیلا اقیانوس گذاشتم   امیدوارم که خوششون اومده باشه   شب خیلی خوبی بود المیرا و رادوین  هم با هم کنار میومدن و بازی میکردن .      در حال کنجکاوی .      وقتی مهمونها رفتن  دیدم که رادوین اصلا  نمیتونه از جاش بلند بشه و فقط گریه میکنه پاشو نگه میداره  خیلی ترسیده بود . پاشو روغن زیتون زدم و ماساژ دادم ولی  تا 6 صبح من و احسان  رو نگه داشت .   . 6 تا 10 صبح فقط تونستیم بخواب...
17 دی 1392

شهر کتاب شریعتی

چند روز بود که قرار گذاشته بودیم بریم دیدن  اقا ایمان وخانومش (پسرعموی احسان) چون دختر کوچولوش اوینا  خانم تازه دنیا اومده بود   دیگه پنجشنبه ایی  برنامه جور شد و ما راهی هشتگرد شدیم و با احسان هم قرار گذاشتیم که تا اینجا اومدیم بریم شهر کتاب مرکزی تو شریعتی  برای رادوین چند تا تیکه  وسایل بخریم .  اوینا کوچولو خیلی خواستنی و ناز بود  و رادوین  همینطوری با تعجب بهش نگاه میکرد و میخندید    رادوین خیلی از شهر کتاب خوشش اومده بود  قبلا که رفته بودیم  رادوین کوچیک تر بود و تو کالسکه گذاشته بودمش و خوابیده بود دفعه قبل همه  که رفتیم رادوین رو پیش عمه جونش گذاشتم و ...
13 دی 1392

نکته تربیتی

 دوستای عزیزم  امروز من خیلی سوپرایز  شدم . احسان   امروز صبح برام یه  النگوی پهن و یه انگشتر خیلییییییییییییییییییییییییییی خوشگل  خرید  .  بدون هماهنگی و پیش زمینه یه دفعه سوپرایز شدم  که خیلی خوشحالم کرد ممنونم احسان جون . زیاد علاقه ایی به طلا ندارم   گاهی اوقات عروسی که میریم  یادم میره  طلاهام رو بندازم و همه ازم شاکی هستن .   ولی اینها برام خیلی عزیزه . دوست دارم  موقعیی که رادوین  داماد میشه  به جز سرویس طلای خودشون  سرویس عروسی خودم هم  بدم به رادوین و عروسم . واییییییییی  کلی عروس  خوشحال میشه  این روزها رادوین با همه شیطنته...
11 دی 1392

زندگی بخش من

این متن رو جایی خوندم و خوشم اومد بی خیال نداشته هایت ...  بی خیال دلتنگی هایت ...    بی خیال هر چه که خیالت را نا آرام میکند  ...    به من بگو ببینم .... امروز نفس کشیده ای ؟   آری ؟   پس خوشا به حالت .      عمیق نفس بکش ... عمیق عشق را ... زندگی را ... بودن را ... بچش ... ببین..لمس کن    و با تک  تک سلولهایت فریاد بزن " معبود من شکر که مرا جان بخشیدی "     ...رادوین و احسان  عزیزم گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری، دست های تو توانایی آن را دار...
11 دی 1392

اغاز سال 2014

2014 هم آمد ... امید که با خودش صلح و دوستی و آزادی و آرامش برای همه مردم دنیا آورده باشد .                   ...
11 دی 1392